تو این شب سرد بیستاره
سکوت، سازآوازی داره
سقف خانهٔ من و تو
باز نشان از آواری داره...
فاصلهٔ چند قدمی ما
حکم فرسنگها را داره
از آخرین خنده انگار
هزاران قرن میگذره...
گوش کن همقفسم
میشنوی صدای گسستنم را؟
در عمق این پوچی و خلا
آرام، در خود شکستنم را؟
این همه بهانه و انکار
این همه گرهٔ نو، آخر چرا؟
این همه سکوت و آزار
این همه بغض، آخر چرا؟
دیگه چه فرقی داره
دست تو دورتره یا نگاه من؟
وقتی نیست آغازی نو،
قهر تو سنگینتره یا گناه من؟
بر کدام ویرانی بگرییم
زیر این سقف که خانه نیست
آنچه گمان کردیم هست و نبود
یا آنچه بود و دیگر نیست؟
برو! بر درد زخم کهنه
عقربهٔ ساعت مرهم نمیذاره
این دل، دیگه برهوته
هیچ بارونی توش گل نمیآره...
نکن از این ویرانترم
بگذر از این چشمان ترم
نداری تو گناه اما
با تو من تنهاترم
تالین ساهاکیان
دو بچه
کنار یه درخت
ایستادند دو تا بچه
یکی حبهٔ قند به دست
یکی با پای بسته...
یکی دوپاست و عزیز
یکی بیقدر و بیزبان
یکی به فکر بازی
یکی ترسیده تا پای جان...
یکی فکر میکنه
پیدا کرده دوستی ناب
اون یکی میدونه اما
مرگه تعبیر این خواب...
داستان کارد و گلو را
نمیدونند هیچ کدوم
افسوس این دَمِ غنیمت
نمیآره زیاد دووم...
خون یکی قراره بشه
نذری یا شکرانه
یا چشم بد را دور کنه
از دورِ مال و خانه...
شاید هم باشه خونش
تقاص گناه کسی
میخواد پرهیزکار بشه
با کشتنش صاحبخانه...
تن درد کشیدهاش میشه
چند تا ناهار و شام و کباب
سر و استخونهاش اما
میشن قسمت صبحانه...
تو این دنیای وانفسا
میبینیم آیا ما روزی
که کشتن و خونریزی
نمیآره جز سیهروزی؟
که نمیشه هیچ کس
با ریختن خون، باتقوا
که کشتن رسم بندگی نیست
محبته راه بهروزی؟
میرسه آیا روزی
که کنار این درخت
بازی کنند دو بچه
دور از آه و خون و وحشت؟
که قصهٔ کارد و گلو
بشه کهن و افسانه
داستان مهربانی
بشه همه جا روانه...
سراینده: تالین ساهاکیان
همزاد
مرا نترسان
از این شب قیراندود
که ویرانی را
از برم...
مرا نترسان
از اندوه
که همسفرم است،
یار قدیمیام...
مرا نترسان
از چکچک ناامیدی
که در دریا افتادهام
از باران چه باکم؟
مرا نترسان
از سایههای بلند تردید
که من به تردیدها مومنام...
مرا نترسان
از نرسیدن
نمیبینی
هر قدم این راه
رسیدن است
و دگردیسی؟
مرا نترسان از
تابلوهای ایست
و علامتهای عبور ممنوع
که روح کولی دربدرم
آتشها برافروخته
در سرزمینهای ممنوعه
و میثاقی دارد
با بوی غریب خاک ناکجاآبادها...
مرا نترسان
از انبوه نشانهها
که به آسمانخراشها و آهنپارهها میرسد
امتداد نوک تیزشان
نمیبینی
مهربانترین ستاره
چگونه چشمک میزند
و همهٔ راه آیه و نشانه میشود؟
مرا نترسان
از تنهایی این شب قیراندود
که حنجرهٔ جغدی
با روح آشفتهام همصداست
و با آوار این خاموشی در جنگ
و تهِ قار قارِ کلاغهای بیخواب شده
آوای بشارتی است
که تنها کسی میشنود
که با عشق همزاد است...
سراینده: تالین ساهاکیان